خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت61 : سیمین با حبیب درباره گذشته او صحبت می کند و آن روز ها را به خاطر می آورد و همه را تک به تک برای او می گوید، حبیب در سکوت و بهت کامل حرف های او را گوش می دهد.سیمین می گوید زخمی که پدر و پدربزرگ احمد به خانواده من و روح من در آن زمان هنوز هم همراهم است و این روز ها که...

دیدگاه‌ها