خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت10 : حبیب، نرگس و مادرش را به خانه برده اند، آهو خانم شروع به صدا کردن آقا ابراهیم می کند که با دیدن جای خالیش شروع به گریه و داد و بیداد می کند.حبیب به او توضیح می دهد که او را به خانه آسایش برده، نرگس گریه زاری می کند و بهش میگه منم بخدا راضی نبودم ولی آهو خانم آروم نمیشه و ...

دیدگاه‌ها