خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت28 : احمد و رفیق پلیسش در حال بازجویی از همان راننده کامیون بار های خسروی هستند، او شروع به گفتن می کند و می گوید دختر 8ساله ام مریض بود، منم به خاطر اون مجبور به انجام این کار شدم، الانم نمیدونم چه بلایی سر دخترم میاد. پلیس ها به شرکت رفته اند و یحیی را با خودشان می برند، بعد از آن به همراه یحیی و همان مرد راننده کامیون به انبار احتکار پسته هارفته اند…

دیدگاه‌ها