خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت21 : حبیب به خانه رفته است و به اتاق کار حاج عطا که سیمین داخل آن نشسته می رود، به سیمین سلام می کند که سیمین بهش می گوید ازخونه برود، ولی حبیب آروم حرف میزنه و میگه خوب نیست در و همسایه ها متوجه چیزی بشن و می خواد حرف بزنه و میگه ما مثل همبودیم، توام پر از حسادت بودی نسبت به خواهرت ولی من...

دیدگاه‌ها