خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت6 : احمد حالش خراب است و به نسرین میگه ازت می خوام از این شهر بریمو دل بکنی از شهری که توش به دنیا اومدی و عزیز ترین کس های زندگیت توش هستند نسرین قبول می کنه و میگه به شرطی که بریم رفسنجان پیش عمه که صدای در میاد و احمد، آقا امروز را لت و پاره پشت در می بیند…

دیدگاه‌ها