خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت42: حبیب سیمین را به جایی رسانده است و خودش پایین منتظر می ماند. سیمین به شرکت شاهرخ برادر ناهید رفته است و تظاهر می کند که می خواهد یک واحد پیش خرید کند و خودش را به سر ساختمان می رساند که آن جا هم می گویند او به بازار آهن رفته و نیست.احمد و نسرین به یک....

دیدگاه‌ها