خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت52 : احمد در حیاط خانه ایستاده و تو فکر است و از طرف دیگر پرویز نیز بر روی مبل با قاب عکس احمد خوابش برده است که ماهرخ رویش پتو می اندازد. احمد سحر هنگام به مسجد رفته است و دعای عهد می خواند. نسرین بعد از اتمام شیفتش به خانه رفته است و...

دیدگاه‌ها