خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت11: هر کسی در خانه مشغول کاری است و حبیب از امروز درباره میز و صندلی ها می پرسد که او می گوید قرار بوده در این خانه عروسی بر پا شود که حبیب زیر لب با خودش جمله چه عروسی بد شگونی را زمزمه می کند و از همسایه ها می خواهد که به....

دیدگاه‌ها