خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت48 : حبیب با تعدادی طاقه پارچه به شرکت رفته است و از یحیی درخواست پارچه می کند و خسته روی مبل می نشیند که سیمین از راه می رسد و حبیب بلند می شود و ورود او به بازار پارچه را تبریک می گوید…

دیدگاه‌ها