خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت67 : ماهرخ و پرویز برای معامله خانه رفته اند و بعد از برگشتن به خانه، پرستارش به او می گوید که احمد آقا زنگ زده و قرار است که به این جا بیاید و ماهرخ به پرویز می گوید بهت قول می دهم که احمد برای گرفتن حق خودش از زمین ها میاد که همان لحظه....

دیدگاه‌ها