خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت63 :احمد به همراه پلیس ها بالای سر خسروی ایستاده و با آن ها حرف می زند همه شان بر این باورند که او در حین فرار از کوه به پایین پرت شده است.عمه گوهر با همسایه هایش خداحافظی می کند و می گوید برای انجام کاری باید به تهران بروم و مش فتح الله بعد از کمی ...

دیدگاه‌ها