خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت30 : امیر، لیلا را از مغازه بیرون می کند تا با منصور حرف بزند، منصور گذشته امیر را بهش گوشزد می کند تا باز هم به سمت حبیب بر گردد ولی امیر بهش میگه من خودمو کشیدم عقب و حاضر نیستم دوباره نوکر بی جیره و مواجبش باشم، حبیب هم حالا حالا ها تو زندان و....

دیدگاه‌ها