خلاصه داستان
برف بی صدا میبارد - قسمت18 : احمد برای شناختن کسی که کنار عکس حاج عطا ایستاده به خانه یکی از دوست های بازاری دایی اش رفته و او شروع به تعریف کردن می کند. او تعریف می کند که ابراهیم می خواست مثل حاج عطا به جایی برسه و سری تو سرا دربیاره ولی کج رفت و پول حروم اومد تو سفره و شد سفره حروم و زندگیش رفت رو هوا ، از طرفی دیگر هم آهو خانم هم چنان برای سیمین...

دیدگاه‌ها