
سریال پایتخت1 قسمت 1
خلاصه داستان سریال پایتخت 1 قسمت 1
سریال پایتخت 1 قسمت 1 شروع این سریال طنز و پرطرفدار ایرانی است که زندگی یک خانواده شمالی از شهر علی آباد را روایت می کند. این خانواده شامل یک زن و شوهر به اسم هما و نقی به همراه دو تا دختر دوقلو به اسم سارا و نیکا هستند که می خواهند از شهر علی آباد به تهران بیایند. داستان از جایی شروع می شود که نقی یک پسر خاله به اسم ارسطو دارد که با کامیون اون می خواهند اثاث هایشان را به تهران ببرند قبل از رفتن به تهران عموی هما یک یخچال برای یک عروس و داماد نیازمند خریده که به نقی می گوید که یخچال را با خودش به تهران ببرد و به اون عروس و داماد تحویل دهد و سپس با کامیون ارسطو میرن و اون یخچال برمیدارن و راهی تهران می شوند که در مسیر نقی پدرش پنجعلی را می بیند که بر خلاف خواسته نقی او هم می خواهد به تهران بیاید و نقی چاره ای ندارد جز اینکه او را همراه خودش ببرد و این کار را انجام می دهد.
در امام زاده هاشم در زمانی که نقی و ارسطو در حال نماز خواندن بودن بابا پنجعلی که هوش و حواس خوبی ندارد کفش کس دیگری را می پوشد و سوار مینی بوسی که به مشهد می رود شد. افرادی که در مینی بوس بودن متوجه میشن که او اشتباهی سوار شده و یکی از افراد که می بینه اون پیر مرد حواس پرت هست ترقه هایش در جیبش می گذارد و ساک پر از ترقه را در کنارش می گذارد و زمانی که پلیس پنجعلی را می گردد با اون ترقه ها مواجه میشن که اون پیر مرد را مجرم می کند که در همان لحظه نقی می رسد و جریان حواس پرتی پدرش را برای پلیس تعریف می کند و به سمت تهران می روند و زمانی که به خانه ای که خریدن میرسن با یک جنازه رو به رو می شوند.

خلاصه داستان سریال پایتخت 1 قسمت 1
سریال پایتخت 1 قسمت 1 شروع این سریال طنز و پرطرفدار ایرانی است که زندگی یک خانواده شمالی از شهر علی آباد را روایت می کند. این خانواده شامل یک زن و شوهر به اسم هما و نقی به همراه دو تا دختر دوقلو به اسم سارا و نیکا هستند که می خواهند از شهر علی آباد به تهران بیایند. داستان از جایی شروع می شود که نقی یک پسر خاله به اسم ارسطو دارد که با کامیون اون می خواهند اثاث هایشان را به تهران ببرند قبل از رفتن به تهران عموی هما یک یخچال برای یک عروس و داماد نیازمند خریده که به نقی می گوید که یخچال را با خودش به تهران ببرد و به اون عروس و داماد تحویل دهد و سپس با کامیون ارسطو میرن و اون یخچال برمیدارن و راهی تهران می شوند که در مسیر نقی پدرش پنجعلی را می بیند که بر خلاف خواسته نقی او هم می خواهد به تهران بیاید و نقی چاره ای ندارد جز اینکه او را همراه خودش ببرد و این کار را انجام می دهد.
در امام زاده هاشم در زمانی که نقی و ارسطو در حال نماز خواندن بودن بابا پنجعلی که هوش و حواس خوبی ندارد کفش کس دیگری را می پوشد و سوار مینی بوسی که به مشهد می رود شد. افرادی که در مینی بوس بودن متوجه میشن که او اشتباهی سوار شده و یکی از افراد که می بینه اون پیر مرد حواس پرت هست ترقه هایش در جیبش می گذارد و ساک پر از ترقه را در کنارش می گذارد و زمانی که پلیس پنجعلی را می گردد با اون ترقه ها مواجه میشن که اون پیر مرد را مجرم می کند که در همان لحظه نقی می رسد و جریان حواس پرتی پدرش را برای پلیس تعریف می کند و به سمت تهران می روند و زمانی که به خانه ای که خریدن میرسن با یک جنازه رو به رو می شوند.














