خلاصه داستان
ازسرنوشت - قسمت31 : هاشم با دیدن احضاریه دادگاه از طرف نغمه حسابی حالش بد میشه و یه گوشه ای میشینه و تو لاک خودش میره. سهراب میره پیشش تا او را دلداری بده و حالشو بهتر کنه. هاشم بهش میگه داشتم فکر می‌کردم که من این بلا را سر نغمه آوردم وگرنه نغمه همچین کارهایی بلد نبود آدمی نبود که ...

دیدگاه‌ها