خلاصه داستان
ازسرنوشت - قسمت4 : هاشم با شرمندگی آقا خندان را در آغوش میگیرد و میگه شرمنده ام حالم خیلی بد بود. سپس وقتی میبینه آنجا تعمیرات دارن آستینش را بالا میزنه تا بهشون کمک کنه اما یاد زخم روی دستش می افتاد و به سرعت او را می پوشاند اما از چشمان آقا خندان دور نمی مونه. او از هاشم سراغ...

دیدگاه‌ها