خلاصه داستان
ازسرنوشت - قسمت2 :هاشم بعد از روبه‌رو شدن با نغمه به تراس شرکت میرن تا با همدیگه صحبت کنن هاشم ازش میپرسه که چطور تونستی بذاری بری؟ من هنوز که هنوزه نتونستم تورو فراموش کنم! نغمه در حالی که بغض گلویش را گرفته بهش میگه فکر می کنی واسه من خیلی آسون بود؟ ولی هر جور که شده باهاش کنار اومدم، هاشم ازش میخواد تا او را ببخشه و بهش یه فرصت دیگه بده نغمه میگه....

دیدگاه‌ها