خلاصه داستان
ازسرنوشت - قسمت3 :هاشم شروع میکنه به کنده کاری روی چوب. بعد از چند دقیقه آرزو میگه هاشم کجا رفت؟ چرا پس نمیاد سهراب میگه باز دوباره حتما یه جایی نشسته داره غصه میخوره و به طرف زیر زمین میره که میبینه با یه چاقو به جون یه تیکه چوب افتاده. ازش میپرسه که داری چیکار می کنی؟ هاشم می‌گه دارم تمام خشم و عصبانیتمو رو این چوب خالی می کنم تا ....

دیدگاه‌ها