
سریال لحظه گرگ و میش قسمت 20
خلاصه داستان سریال لحظه گرگ و میش قسمت 20
در سریال لحظه گرگ و میش قسمت 20 پیمان دوست هادی که گرفتار شده بود آزاد شد و به دیدار هادی اومد و از هادی بخاطر کارهایی که در زمانی که زندان بود انجام داده تشکر کرد و با نامزدش به شمال رفتن تا زندگی جدیدی بسازن و به هادی قول داد که کار هایی که قبلا می کرده دیگه نکنه و مثل یک انسان عادی زندگی کنه.
هادی که از حال بدی بخاطر از دست دادن دستش داشت حالا خیلی بهتر شده و یاد گرفته که چطور با این کمبود کنار بیاد و به کارهای مورد علاقه اش که عکاسی و نقاشی کشیدن است را انجام دهد که همین نکته باعث شد که دوبار به فکر رفتن به جبهه باشه و طولی نکشید که فکرش را عملی کرد و با وجود نقص عضوی که داشت دوباره به جبهه رفت.
توران آقا جون را که چند وقتی بود بسیار حواس پرت شده را به بیمارستان برد تا حال او را بررسی کند زمانی که به بیمارستان رفتن متوجه شدند که اقاجون به مریضی آلزایمر مبتلا شده و باید تحت مراقبت قرار بگیره و دیگر خوب نمی شود برای همین توران باید مدام مواظب او باشد تا اتفاقی برایش نیفتد.
ندا که فوت شده بود سروش کسی را نداشت که سوگند دخترش را پیش آن بگذاره برای همین مجبور بود که دخترش را سرکلاس های دانشگاه ببره و این قضیه برایش دردسر ساز شد برای همین یاسمن تصمیم گرفت که به او کمک کند و توران یک مهدکودک برای دخترش پیدا کرد و سروش او را به آنجا برد و یاسمن مدام به او سر می زد که این موضوع باعث شده بود حنانه بسیار ناراحت از دست یاسمن شاکی شود بخاطر اینکه حس می کرد سروش ارزش چنین محبت هایی را ندارد.

خلاصه داستان سریال لحظه گرگ و میش قسمت 20
در سریال لحظه گرگ و میش قسمت 20 پیمان دوست هادی که گرفتار شده بود آزاد شد و به دیدار هادی اومد و از هادی بخاطر کارهایی که در زمانی که زندان بود انجام داده تشکر کرد و با نامزدش به شمال رفتن تا زندگی جدیدی بسازن و به هادی قول داد که کار هایی که قبلا می کرده دیگه نکنه و مثل یک انسان عادی زندگی کنه.
هادی که از حال بدی بخاطر از دست دادن دستش داشت حالا خیلی بهتر شده و یاد گرفته که چطور با این کمبود کنار بیاد و به کارهای مورد علاقه اش که عکاسی و نقاشی کشیدن است را انجام دهد که همین نکته باعث شد که دوبار به فکر رفتن به جبهه باشه و طولی نکشید که فکرش را عملی کرد و با وجود نقص عضوی که داشت دوباره به جبهه رفت.
توران آقا جون را که چند وقتی بود بسیار حواس پرت شده را به بیمارستان برد تا حال او را بررسی کند زمانی که به بیمارستان رفتن متوجه شدند که اقاجون به مریضی آلزایمر مبتلا شده و باید تحت مراقبت قرار بگیره و دیگر خوب نمی شود برای همین توران باید مدام مواظب او باشد تا اتفاقی برایش نیفتد.
ندا که فوت شده بود سروش کسی را نداشت که سوگند دخترش را پیش آن بگذاره برای همین مجبور بود که دخترش را سرکلاس های دانشگاه ببره و این قضیه برایش دردسر ساز شد برای همین یاسمن تصمیم گرفت که به او کمک کند و توران یک مهدکودک برای دخترش پیدا کرد و سروش او را به آنجا برد و یاسمن مدام به او سر می زد که این موضوع باعث شده بود حنانه بسیار ناراحت از دست یاسمن شاکی شود بخاطر اینکه حس می کرد سروش ارزش چنین محبت هایی را ندارد.























