
سریال لحظه گرگ و میش قسمت 17
خلاصه داستان سریال لحظه گرگ و میش قسمت 17
در سریال لحظه گرگ و میش قسمت 17 داستان همچنان حول محور هادی می چرخد و تمامی خانواده به دنبال این هستند تا او را در اتفاقی که برایش افتاده کمک کنند اما او فقط با یک چیز آرام می شود آن هم دیدار با سیماست به همین خاطر تصمیم می گیرد خودش به دیدار سیما بره، اول به محل کار سیما می رود تا او را آنجا ببیند ولی زمانی که به آنجا میره متوجه میشه که سیما چند هفته ای هست که بعد از خبر قطع شدن دستش دیگر به آنجا نمی رود. بعد از آن به محل کار پدرش و خانه شان می رود ولی در هیچ کدام از آنجا هم نبود و از سرایدار شرکت پدر سیما متوجه می شود که آنها به خارج رفتند و دیگر قرار نیست او را ببیند.
در ادامه با گذشت زمان سال جدید فرا می رسد و خانواده وحدت در کنار مزار احسان سال را تحویل می کنند و با گذشت زمان حال هادی بهتر شده و انگیزه ادامه دادن به زندگی پیدا کرده است و در تلاش است تا بتواند با دست غیر تخصصی اش کار کند و حرفه مورد علاقه خودش که نقاشی هستش را ادامه دهد.
ندا همسر سروش که به سرطان مبتلا هست هر روز بدتر می شود به طوری که دیگر نمی تواند در خانه بماند و از شدت درد او را به بیمارستان بردند. دکتر ندا به همسرش سروش می گوید که دیگر نمی شود برای او کاری کرد و مریضی اش غیر قابل کنترل است و با گذشت زمان حالش بدتر می شود و در آخر سر می میرد که این قضیه ناراحتی شدید سروش را به همراه دارد و می خواهد هر طوری شده مریضی ندا را خوب کند ولی هیچ راهی وجود ندارد.

خلاصه داستان سریال لحظه گرگ و میش قسمت 17
در سریال لحظه گرگ و میش قسمت 17 داستان همچنان حول محور هادی می چرخد و تمامی خانواده به دنبال این هستند تا او را در اتفاقی که برایش افتاده کمک کنند اما او فقط با یک چیز آرام می شود آن هم دیدار با سیماست به همین خاطر تصمیم می گیرد خودش به دیدار سیما بره، اول به محل کار سیما می رود تا او را آنجا ببیند ولی زمانی که به آنجا میره متوجه میشه که سیما چند هفته ای هست که بعد از خبر قطع شدن دستش دیگر به آنجا نمی رود. بعد از آن به محل کار پدرش و خانه شان می رود ولی در هیچ کدام از آنجا هم نبود و از سرایدار شرکت پدر سیما متوجه می شود که آنها به خارج رفتند و دیگر قرار نیست او را ببیند.
در ادامه با گذشت زمان سال جدید فرا می رسد و خانواده وحدت در کنار مزار احسان سال را تحویل می کنند و با گذشت زمان حال هادی بهتر شده و انگیزه ادامه دادن به زندگی پیدا کرده است و در تلاش است تا بتواند با دست غیر تخصصی اش کار کند و حرفه مورد علاقه خودش که نقاشی هستش را ادامه دهد.
ندا همسر سروش که به سرطان مبتلا هست هر روز بدتر می شود به طوری که دیگر نمی تواند در خانه بماند و از شدت درد او را به بیمارستان بردند. دکتر ندا به همسرش سروش می گوید که دیگر نمی شود برای او کاری کرد و مریضی اش غیر قابل کنترل است و با گذشت زمان حالش بدتر می شود و در آخر سر می میرد که این قضیه ناراحتی شدید سروش را به همراه دارد و می خواهد هر طوری شده مریضی ندا را خوب کند ولی هیچ راهی وجود ندارد.























