
سریال لحظه گرگ و میش قسمت 2
خلاصه داستان سریال لحظه گرگ و میش قسمت 2
در سریال لحظه گرگ و میش قسمت 2 یاسمن با دوستان دوران دبیرستانش بیرون می رود در این حین دوستان او از داستان های عشق و عاشقی صحبت می کنند که یاسمن را یاد حامد دوست احسان می اندازد از آنجایی که او سن کمی دارد این لحظات برایش بسیار شیرین می گذرد و هیجان زیادی دارد که باعث شده رمان های عاشقانه بخواند و هرطور شده خودش را به حامد نزدیک کند در همین راستا متوجه می شود که حامد قصد ندارد ایران بماند و می خواهد به آلمان برود که فهمیدن این موضوع یاسمن را به شدت ناراحت و غمگین کرد.
در ادامه، داستان زندگی هرکدام از فرزندان خانواده وحدت پی گیری می شود و هادی فرزند دوم خانواده عاشق دختری به نام سیما شده ولی مشکل بزرگی سر راهش قرار دارد که نمی گذار او به کسی که علاقه دارد برسد و این مشکل پدر سیما است که به شدت روی دخترش حساسه و با عقاید هادی که به جبهه و انقلاب معتقد هستش مخالفه و زمانی که هادی پیش پدر سیما می رود با او رفتار بدی می کند و او با ناراحتی دفتر پدر سیما را ترک می کند.
احسان فرزند ارشد خانواده با دوست صمیمی اش رازمیک که مسیحی است قرار گذاشتند که با یکدیگر به جبهه بروند ولی رازمیک زیر قول و قرارش با احسان می زند و به او می گوید که بدون او می خواهد به منطقه برود که احسان از این موضوع شاکی می شود و پیش ما فوقشان دکتر افشار می رود که این موضوع را باهاش مطرح کند، زمانی که این کار را انجام می دهد متوجه می شود که خود او دستور این کار را به رازمیک داده برای اینکه در بیمارستان تنها نشود و از آن طرف برای اینکه احسان تکلیف ازداواجش را با خواهر حامد مشخص کند و بعد از آن به منطقه برود.

خلاصه داستان سریال لحظه گرگ و میش قسمت 2
در سریال لحظه گرگ و میش قسمت 2 یاسمن با دوستان دوران دبیرستانش بیرون می رود در این حین دوستان او از داستان های عشق و عاشقی صحبت می کنند که یاسمن را یاد حامد دوست احسان می اندازد از آنجایی که او سن کمی دارد این لحظات برایش بسیار شیرین می گذرد و هیجان زیادی دارد که باعث شده رمان های عاشقانه بخواند و هرطور شده خودش را به حامد نزدیک کند در همین راستا متوجه می شود که حامد قصد ندارد ایران بماند و می خواهد به آلمان برود که فهمیدن این موضوع یاسمن را به شدت ناراحت و غمگین کرد.
در ادامه، داستان زندگی هرکدام از فرزندان خانواده وحدت پی گیری می شود و هادی فرزند دوم خانواده عاشق دختری به نام سیما شده ولی مشکل بزرگی سر راهش قرار دارد که نمی گذار او به کسی که علاقه دارد برسد و این مشکل پدر سیما است که به شدت روی دخترش حساسه و با عقاید هادی که به جبهه و انقلاب معتقد هستش مخالفه و زمانی که هادی پیش پدر سیما می رود با او رفتار بدی می کند و او با ناراحتی دفتر پدر سیما را ترک می کند.
احسان فرزند ارشد خانواده با دوست صمیمی اش رازمیک که مسیحی است قرار گذاشتند که با یکدیگر به جبهه بروند ولی رازمیک زیر قول و قرارش با احسان می زند و به او می گوید که بدون او می خواهد به منطقه برود که احسان از این موضوع شاکی می شود و پیش ما فوقشان دکتر افشار می رود که این موضوع را باهاش مطرح کند، زمانی که این کار را انجام می دهد متوجه می شود که خود او دستور این کار را به رازمیک داده برای اینکه در بیمارستان تنها نشود و از آن طرف برای اینکه احسان تکلیف ازداواجش را با خواهر حامد مشخص کند و بعد از آن به منطقه برود.























