خلاصه داستان
ازسرنوشت - فصل3 - قسمت4 : سهراب به سمیرا خانم میگه از مادرم میخوام برام بگی که سهیلا میگه من خوشم نمیاد یکی بیاد سهیلایی که 12 سال پیش اونور میله ها بوده رو بیاره جلو چشام دوستی من و مادرت تو همون زندان تموم شد و رفت ازش هیچ خبری ندارم سهراب میگه من....

دیدگاه‌ها