خلاصه داستان
دودکش2 _ قسمت8: پوریا به داخل کلانتری میره و میگه من اومدم اعتراف کنم کسی که قرار بره بازداشتگاه منم و این آقا رو هم من زدم . پوریا به جناب سرهنگ میگ هیچ کس نمیتونه وایسته نگاه کنه ک باباش رو دارن میزنن. جناب سرهنگ به فیروزمیگه فرش های مادر این آقا رو میدین فیروز میگه کسی بیاد این کلانتری شما گوشیشو میگیرید و یه رسید میدید و اگ یادش بره و فرداش مامانش یا باباش بیان شما گوشی رو میدین؟

دیدگاه‌ها