خلاصه داستان

نکات برجسته سریال پایتخت 4 قسمت 4

در سریال پایتخت 4 قسمت 4 هما از نقی بخاطر دعوایی که با شهمیرزادی ها کرده بود بسیار ناراحت بود و با نقی صحبت نمی کرد. برای همین نقی میخواست هر طوری شده از دل هما در بیاورد و شروع کرد برای هما قضیه دعوارو توضیح دادن که در توضیحاتش گفته بود که این کار را بخاطر هما انجام داده که هما با عصبانیت جوابش را داد و اون گفت که برای من کاری دیگه نمیخواد انجام بدی.

بعد از دعوایی که چینی ها در آن دخالت کردند به خانه ارسطو آمدند که نقی از حضور آنها بسیار شاکی بود و چشم دیدن آنها را نداشت با اینکه از هما سر این موضوع بسیار تذکر می گرفت که نباید با هاشون تند رفتاری کند و ارسطو هم نسبت به این موضوع گارد داشت و از نقی میخواست با آنها خوب رفتار کنه و حق آنها می دانست که به خانه خواهرشون بیایند ولی نقی همچنان به کاری که میخواست ادامه می داد.

بعد از سفره سحری طبق عادت خانوداه معمولی برای نماز صبح به مسجد می روند و بائو در مسجد با نقی راجب ازدواج و دردسرهایی که بابا پنجعلی برایشان درست می کرد صحبت کردند و بائو به نقی گفت که برای مادرش خواستگار از تهران اومده ولی نمیخواد که مادرش به خارج از علی آباد بره که نقی به آن گفت تهران را کنسل کنه و زمانی که قضیه ارسطو که عزادار مادرش هست حل بشه برای خواستگاری اقدام می کنیم.

سریال پایتخت 4 قسمت 4

خلاصه داستان سریال پایتخت 4 قسمت 4

نقی در ابتدای این قسمت از سریال پایتخت بخاطر اشتباهی که مرتکب شده بود و هما بخاطر اون اشتباه با نقی صحبت نمی کرد تا اینکه نقی تصمیم گرفت هر طور که شده از دل هما در بیاره و با صحبتی که سر سفره سحری قبل از بیدار شدن همه با هما انجام داد توانست از دل هما تا حدودی در بیاره و بعد فهمیه با سرعت به سراغ نقی امد که به او بگوید پنجعلی بهروز برداشته و به اون نمیده و نقی با کلی دردسر بهروز را از بابا پنجعلی گرفت.

در ادامه برادر زن های ارسطو به اسم "هان" و "چی" به خانه ارسطو آمده بودند و بعد از اینکه نقی رفته بود بهروز را از دست پنجعلی بگیرد برگشت دید که آن ها سر سفره نشستن و حسابی شاکی شد و آن ها را تیکه بارارن کرد ولی از آنجایی که آنها چینی بودن و زبان نقی متوجه نمی شدند به کار خودشان ادامه می دادند و ناراحت نمی شدند.

در آخر این قسمت رحمت به دنبال هما آمد تا آن را به شورای شهر ببره که با مخالفت شدید هما روبه شد ولی به اصرار نقی هما قبول کرد و سوار ماشین شد ولی هما در میانه مسیر پیاده شد تا ادامه مسیر پیاده بره و فهمیه هم بعد از چند دقیقه از ماشین پیاده شد و در روی پل با ارسطو و بردار زن هاش روبه رو شد و پس از چند دقیقه با ارسطو تماس گرفت تا از اون جویا شود که کجاست ولی ارسطو جواب او را به دروغ داد بخاطر اینکه نمیخواست نقی از بیکار شدن برادر زن هایش با خبر بشه.

 

دیدگاه‌ها