خلاصه داستان

نکات برجسته سریال پایتخت 5 قسمت 12

در سریال پایتخت 5 قسمت 12 یعد از اتفاقاتی که در قسمت گذشته رخ داد و یکسری رازهایی که برملا شدنش موجب دعوای بسیار شدید میشد حالا برملا شده و بعد از اتفاقاتی که برای گرداننده بالگرد افتاد حالا خانواده معمولی باید اتفاقات تلخی را تجربه کنند و نهایت شانس باید با آنها همراه باشد تا از اتفاق پیش آمده بتوانند جان سالم بدر ببرند که در نهایت آنها در یک جای نامعلوم و دور افتاده در نهایت در سلامت قرار دارن.

بعد از کلی اتفاق حالا که در جایی نامعلوم هستن باید به فکر کمک گرفتن باشن و با خود فکر میکنن که در یکی از  شهر های ترکیه قرار دارن و با پیدا کردن تلفن می توانند با زنگ زدن به مهمت از مخمصه که داخلش گیر کردن رها بشن برای همین جلیقه های خودشون را به کفش تبدل کردن تا برن کمک پیدا کنن که هما یک دفعه ای گفت که آنها را در این کار همراهی نمیکنه که موجب ناراحتی نقی شد ولی در آخر دید که تمام زن های تنها ماندن هما تصمیم گرفت با آنها برود.

خانواده معمولی تصمیم میگرن همانطور به مسیر خودشان ادامه دهند اما هرچه میگذره متوجه میشن که اوضاع از اون چیزی که فکر میکردن بدتر است و نقی میخواهد آنها را با عبارت اینکه فقط به یک تلفن نیاز داریم تا نجات پیدا کنیم آنها را ارام کند ولی فایده ای ندارد زیرا حرف اون در این شرایط منطقی به نظر نمی رسد.

سریال پایتخت 5 قسمت 12

خلاصه داستان سریال پایتخت 5 قسمت 12

در ابتدای این قسمت ارکان راننده بالن که پس از مصرف نوشیدنی های الکلی مرده بود حالا بالن خانواده معمولی بدون گرداننده شد و آنها در دل دریا در حال سقوط کردن به دریا هستن که پس از مدتی این اتفاق رخ می دهد و در آب میفتند تا اینکه به ساحل با ظاهری آشفته می رسند و همه آنها در حالت بیهوشی قرار داشتند تا اینکه هما بهوش میاد و بقییه را هم بیدار می کند در میان آنها رحمت نیست که فکر میکنن مرده ولی پس از مدتی سر و کلش از پشت بوته ها پیدا میشه، پس از پیدا شدن او حالا تصمیم میگرن برن که کمکی پیدا کنن تا بتونه از جایی که گیر افتادن جان سالم بدر ببرن.

در حالی که به سمت پیدا کردن کمک می روند با هوای بسیار گرم و شرایط بسیار نامناسبی روبه رو می شوند که باعث حال بدی دختر های نقی می شود اما چاره ای جز ادامه دادن ندارن و مجبورن که به مسیر ادامه بدن در ادامه مسیر بودن که به یک جاده رسیدن و به خیال خودشون فکر میکردن که نجات پیدا کردن در همین فکر بودن که صدای انفجاری بلند شد و بر اساس اون ارسطو گفت بخاطر وجود جاده و صدای انفجار اینجا معدن هستش برای همین تصمیم گرفتن مسیر جاده پیگیر کنن تا به معدن برسن و بتونن تلفن پیدا کنن و به مهمت زنگ بزنن و نجات پیدا کنن، اما در اخر این قسمت با اتفاق و صحنه تلخی تمام شد که نشان دهنده نجات خانواده معمولی نبود و روازی سختی را در انتظارشان است.

دیدگاه‌ها