خلاصه داستان

نکات برجسته سریال پایتخت 5 قسمت 13

در سریال پایتخت 5 قسمت 13 برای خانواده معمولی اتفاقات تلخ و ناگوار همچنان ادامه دارد بعد از قمست گذشته که یک نفر در حال نشان گیری آنها با تفنگ بود پس از چند قدمی که آنها به جلو رفتن به جلوی پای آنها شلیک کرد و کل خانواده غرق ترس شدند و از شدت ترس به پشت یک تنه درخت پناه بردند تا از برخورد گلوله های شلیک شده در امان باشند.

بعد از دقایقی که پناه گرفته بودن توانسن باکسی به آن ها شلیک می کند حرف بزنند و آن شخص کسی بود که کمتر کسی می توانست وجودش را حدس بزند آن شخص یک دختر ظریف و کم سن سال بود. به هر حال هما با وجود ترسی که داشت به صورت دست بالا به سمت اون رفت تا با آن صحبت کند و وقتی با اون صحبت کرد متوجه شد که در چه فاجعه ای گرفتار شدند و پس از آن بیهوش شد و به زمین افتاد.

بدترین خبری که خانواده معمولی می توانست بشنوه این بود که در حال حاضر در کشور سوریه کشوری که متجاوزان داعشی آن جا را به شدت نا امن کرده بودن و برای هیچ شخص و خانواده ای اون کشور امن نبود و خانواده معمولی در این نا امنی گرفتار شده بودند.

سریال پایتخت 5 قسمت 13

خلاصه داستان سریال پایتخت 5 قسمت 13

در ابتدا این قسمت از سریال پایتخت بعد از اینکه نقی و خانوادش از اینکه توانستن یک آبادی پیدا کنن بسیار خوشحال بود تا اینکه چند تیر به سمت آنها شلیک شد آنها ابتدا فکر میکردن که به مناطق حساسی از کشور ترکیه نزدیک شدن یا محیط بانان این کشور دارن به آن ها شلیک می کنند پس از مدتی که پناه گرفتند و با کسی که داشت به آنها شلیک می کرد صحبت کردن متوجه شدن که در کشور سوریه قرار دارند.

بعد از اینکه همه از شنیدن خبر اینکه در حال حاضر به جای ترکیه در سوریه قرار دارن شوکه شده بودن به فکر این بودن که چطور می توانند خودشان از گشنگی نجات بدن که تصمیم گرفتن برن خانه های اطراف آن محله بگردن تا هم چیزی برای خوردن هم برای پوشیدن خود پیدا کنن که رحمت، ارسطو و بهتاش رفتن این کار را انجام بدند و توانستن مواد خوراکی برای سیر کردن خود و خانوادشان پیدا کنند.

دختری که به آنها پناه داده بود به شدت از این خانواده ایرانی می ترسید و بهشون اعتماد نداشت همانطور که رحمت و بهتاش به اون اعتماد نداشتن ولی هیچ کدام چاره ای جز اینکه به یکدیگر اعتماد کنن نداشتن تا بتوانند نجات پیدا کنن بعد از اینکه شام با دست پخت فهیمه حاضر شد این دختر جوان با تمام ترسی که داشت و از ان ها می ترسید از هما پرسید که بین شما ها کسی هست که بتواند موتور ماشین سنگین را تعمیر کند ارسطو به سرعت دستش را بالا برد و به اون گفت که بلده این کار را انجام دهد پس از این دختر جوان یک خبر خوش به آن ها داد و گفت که ماشین دارد فقط این ماشین را باید درست کنند در نتیجه به خانواده معمولی امید تازه ای برای نجات پیدا کردن از این گرفتاری داد.

دیدگاه‌ها